فصل پنجم زندگی

درخواست حذف این مطلب
بالا ه دل رو به دریا زدیم و کاری که شاید مدتها قبل باید انجام میشد تموم کردیم، من و همسر جدا شدیم، همینقدر سریع و ساده و کاملا در صلح و صمیمیت،
شاید باورش برای خودم هم سخت باشه اما این ج نه تنها برام آزار دهنده نبود بلکه خیلی هم در روحیه ام تاثیر مثبتی به جا گذاشت، تازه بعد از ج بود که فهمیدم ما دو نفر مدتهاست جدا بودیم و فقط همخونه بودیم، تنها سختی این مدت این بود که همسر گفت دوست نداره پیش بانو زندگی کنه و باید هر طور شده خونه ب ه، از طرفی قرار گذاشته بودیم تو محل کار مطلقا هیچ متوجه ج مون نشه، اینه که خب وام گرفتن از اداره یه کم سخت بود برامون، با همسر قرار گذاشتیم بریم پیش رئیس و درخواست وام کنیم و اگر خیلی گیر داد که علت رو جویا بشه واقعیت رو بهش بگیم، اما رئیس مهربون و همکارای قسمت مالی و تسهیلات حتی یک کلمه هم نپرسیدن 70 میلیون وام اونم ضرب العجلی و از نوع قرض الحسنه میخواید چکار، هر چند اول سال اونم این مبلغ اصلا در اداره ما مرسوم نیست و خودمونم امید نداشتیم اما در عرض فقط 3 روز، 70 تومن رو دادن و همسر با کمک این پول، وام مسکن و فروش ماشینش یه خونه ی نقلی خیلی خوشگل ید و بار بزرگی از دوش من برداشته شد، چون همیشه عذاب وجدان داشتم که بعد از ج هیچ پولی نداره برای زندگی و باید بره دوباره با خانوادش زندگی کنه...
تو دادگاه خیلی زن و شوهر ها با هم بد برخورد می یا بعضی ها گریه می ، ما دو تا اما در سکوت کامل خبری (بدون اینکه خانواده هامون در جریان باشن و البته هنوز هم نمیدونن!) جدا شدیم، تنها ی که از ماجرا خبر داشت او بود، بهم روحیه میداد و کنارم بود، حالا بزگترین معضل من مادر جان هستن که چطوری باید بهش بگم و چطوری میخواد با این موضوع کنار بیاد، راستش خواهرجان قبل تر ها که گفته بودم میخوام جدا بشم خیلی عادی برخورد کرد و حتی خوشحال هم شد چون هیچوقت از همسر خوشس نمی اومد، پدر هم که عملا همیشه همه چیز رو به عهده ی خودم گذاشته، مادرجان اما قضیه اش خیلی فرق داره، حرف مردم براش بی نهایت مهمه و چند وقت قبل که تلفنی گفتم بالا ه از همسر جدا میشم و از ایران میرم خیلی سرم داد کشید و عصبی شد، منتظرم خواهر امتحان جامعش رو بده و بعد موضوع رو بهش بگم و ازش بخوام به مادرجان بگه خودش، از واکنش ها میترسم دوستان، چون همیشه تو این 5 ساله نزاشتم ی از دلخوری ها و مشکلات زندگیم چیزی بدونه، مطمئنا محکوم میشم بخاطر این ج ، اما دیگه چاره ای نبود تصمیم دارم در یک پست مفصل در مورد یک سری اتفاقات پیش از ج بنویسم، اتفاقاتی که همگی باعث شدن تصمیمم بر ج نهایی بشه، 
الان خیلی خوبم و بهتر هم میشم، در مورد بعد از ج و این روزهام هم سر فرصت مینویسم، اما همینقدر بگم که حال دلم خوبه خوبه...
مرسی که نگرانم بودین و برام دعا کردین، دوستتون دارم ❤

* او، او، او و خ که همین ست...